#بغض_محیا_پارت_358
من هم که از اول ساکت مانده بودم...
به خانه که رسیدیم دستم روي دستگیره در لغزید...
که امیر عباس صدایش در آمد...
- حرف دارم باهات...
و رو به ساحل کرد و گفت...
- تو برو خونه مام الان میاییم...
ساحل نگاه نگرانی به من کرد...
- داداش کلید ندارم...
میگم وایسم با هم بریم ؟!...
امیر عباس چپکی نگاهش کرد...
و رو به من گفت...
- کلیدتو بده بهش، من کلید دارم...
دست بردم داخل کیفم و کلید را به سمت ساحل گرفتم...
و ساحل را با نگاهم بدرقه کردم تا داخل خانه...
صدایش آمد بالاخره...
- نمیفهمم رفتارتو محیا؟!...
نگاهی کردم از آینه به صورتش...
- نمی دونم نیازي هست واسه تحلیل رفتارم از سمت شما؟!...
مهمه مگه؟!...
برگشت به سمتم...
و دستش را تکیه داد به صندلی...
و دستش را تکیه داد به صندلی شاگرد تا تکیه گاه بدنش باشد...
- بیا جلو گردنم درد گرفت...
زل زدم به چشمانش بی پروا...
و من چقدر تند خط قرمزها رو رد میکردم یکی یکی...
- لازم نیست حرفی نمونده...
دستم را به دستگیره ي در بردم تا پیاده شوم...
romangram.com | @romangram_com