#بغض_محیا_پارت_357
با خود که تعارف ندارم...
تقریبا جایم را خیس کردم ...
لعنت به دهانی که بی موقع باز شود...
ساحل با نرم ترین لحن ممکن ادامه داد...
- داداش خوب می خواستم امتحان کنم...
کنجکاو بودم...
امیرعباس هم با آرامش بیشتري جواب داد...
- خواهر من کنجکاویتو با من ارضا کن...
درسته سه تا دختر بشینید تو سفره خونه قل قل قلیون بکشید...
به خودم میگفتی...
و من از تعجب دهانم باز مانده بود...
انگار ساحل خوب رگ خواب برادرش را بلد بود...
سرش را پایین انداخت ...
و انگار فرسنگ ها فاصله گرفت ...
با آن ساحل سرکشی که من میشناختم...
- ببخشید داداشی...
امیرعباس سري تکان داد...
- کاریه که کردي دیگه فراموش کنیم بهتره...
ساحل آرام لپ امیرعباس را بوس کرد...
و من را بدجورانگار وسوسه کرد براي بوسیدن صورت شوهر سابقم...
- عاشقتم داداش...
و من واقعا فکر نمی کردم این همه متمدن باشد امیر عباس متعصب...خنده اي کوتاه کرد به روي خواهرش...
- اي دغل کار موزي...
نقطه ضعفمو میدونی دست میزاري روش...
خندیدند با هم...
و من انگار موجودي اضافه بودم آن وسط...
دیگر حرفی زده نشد...
romangram.com | @romangram_com