#بغض_محیا_پارت_356
ودست دادم به مینا و از جا بلند شدم...
کاش قدرت داشتم بی اعتنا باشم کمی تو بگویی دوستت دارم...
بگویم بگذریم
ودقیقا از کنار امیرعباس رد شدم...
قدم تند کردم به سوي بیرون...
صدایم کرد...
دختر عمه...
ولی لحن آرامش انگار آرامش قبل از طوفان بود...
همانجا ایستادم بی آنکه به سمتش برگردم...
- گمونم با هم اومدیم و باهم از در بیرون میریم...
نه درسته که یه دختر تنها این موقع شب کنار ماشین خاموش وایسه نه دلیل داره...
همون موقع ساحل و مینا هم رسیدند...
به سمتشان برگشتم...
مینا داشت خدافظی میکرد با امیرعباس...
و نگاه شرمان ساحل هم را می دیدم که دائم میدزدید...
کمی ایستادم و به قول خودش همه با هم سمت ماشین رفتیم...
در عقب را باز کردم نشستم...
کمی بعد امیرعباس و ساحل هم نشستند...
تا نشستند و ماشین را روشن کرد،ساحل شروع کرد...
- داداش بخدا محیا اولین بارش بود قلیون میکشید...
امیرعباس دنده را عوض کرد و نیم نگاهی انداخت...
- تو نمی خواد از دیگران دفاع کنی...
یکی باید از خودت دفاع کنه...
طاقت نیاوردم و گفتم...
- ساحل جان دلیلی واسه توجیه کار من نیست عزیزم...
رفتار من به خودم ربط داره...
از آینه نگاهی به صورتم انداخت...
romangram.com | @romangram_com