#بغض_محیا_پارت_355

ساحل براي برادرش چاي ریخت...

نگاهی به چاي کرد...

- شام خوردید؟!...

- آره داداش...

بی توجه به استکان خوشرنگ چاي روبه رویش از جا بلند شد...

- پس حاضر شید بریم...

سري براي مینا تکان داد و بی نگاه به من به سمت صندوق رفت...

مینا تنه اي زد...

و اشاره اي به ساحل خشک شده کرد - ..اوه اوه...

چه جذبه اي داره این آقا عباس...

ساحل همانطور که نگاه میکرد به امیرعباسی که کارت بانکی اش را روي صندوق میگذاشت...

گفت...

- چه میدونستم اینقدر زود میاد...

گفتم یه ذره بکشیم بعد جمع می کنیم این بساط رو...

مینا گفت...

- کاریه که شده حالا تو به گردن نگیر...

- تو فکر کن امیر عباسی که مو رو از ماست میکشه نفهمه من قلیون کشیدم...

خنده اي کرد...

- واه انگار بمب اتم دزدیدیم،نگاه چجوري موش شدیم...

و اشاره به من زد...

اینو نگاه چه زرد کرده...

ساحل تشر زد...

- تو که میترسی غلط کردي اونجوري جلوش کام می گرفتی از اون قلیون کوفتی...

حالا بیا ثابت کن اولین بارت بوده...

شانه اي بالا انداختم...

و خودم را به بی خیالی زدم...

- نیازي ندارم به ثابت کردن خودم...


romangram.com | @romangram_com