#بغض_محیا_پارت_354
و من که کام میگرفتم از قلیان...
انگار دنیایم ایستاد با میخ شدن نگاهم روي نگاه پر خون امیرعباس...
چند ثانیه مکث کرده بود و ایستاده بود انگار...
شلنگ قلیان در دستم مانده بود...
نه رو و جرات کشیدن داشتم و نه می خواستم عیان شود ترسم...
از اویی که میدانستم هر کاري بخواهد انجام می دهد...
می دانستم او دیوانه شود کسی جلو دارش نیست...
چشمانش شبیه دیوانه ها شده بود و من را میترساند ...
مشتم را محکم تر کردم دور شلنگ قلیان...
مینا کنارم خم شد...
- بکش...
می دونم ترسیدي ولی نذار اون بدونه...
در دلم لعنتی فرستادم به ساحل که ترسان و نگران چشمانش پاس کاري میشد میان من و امیرعباس...
پک عمیقی به قلیان زدم...
و نگاه خیره اش کنده شد بالاخره...
از منی که ترسان پرو زل زده بودم به پسر عمه ي متعصبم...
به تختمان رسید...
و انقدر با شعور بود که جلوي مینا چیزي نگوید...
سلامی کرد و ساحل پرسید...
- داداش چه زود اومدي یه ربع نیست واست آدرس زدم...
با همون اخم در همش پاسخ داد...
- همین ورا بودم...
لب فشردم و به مینا دادم شلنگ قلیان را...
کمی خجالت زده بودم...
هر چه میان ما گذشته باشد هم ،من عضو خانواده ي او بودم...
نباید غرورش را جریحه دار میکردم...
خدارو شکر ساحل همراهمان بود...
romangram.com | @romangram_com