#بغض_محیا_پارت_353
- آهان...
بله...
دوباره صدام کرد...
بیا بکش...
وسوسه شدم ولبی کج کردم...
خوب میشد اگر منهم بلد بودم کشیدنش را...امتحان کردنش به یکبار که می ارزید...
با تردید گرفتم...
وپکی زدم...
و برعکس اینکه فکر میکردم سرفه ام میگیرد ..طعم پرتغال زیر زبانم می آمد...
و از دودش کمی خوشم میامد...
ساحل خنده اي کرد...
- مینا به این زودي اغفال شد...
سري تکان داد...
و ادایم را در آورد...
- معتاد...
پکی زدم...
و خنده اي کردم...
- اغفال شدم رفت...
اشاره کردم...
- بدم نیست...
مینا معترض گفت...
- بیا دیگه نمی تونم بگیرم ازش...
خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
حرف میزدیم و میخندیدیم...
و گاهی از خاطرات مشترك مان با ساحل یا مینا میگفتم...
و واقعا شد که انگار غم نباشد روي زندگیم...
مینا خودش از خاطره اي که میگفت ریسه رفته بود...
romangram.com | @romangram_com