#بغض_محیا_پارت_352

-بیا یکم بکش غمات یادت بره...

چپکی نگاهش کردم...

- معتادم میکنی الان؟!...

خندید...

- ما اینیم دیگه...

ساحل قاشقی از غذاي مانده از شامش را به دهان برد...

- اوهوم بکش داداش ما رو یادت بره...

توام بتونی به زندگیت برسی...

چندش نگاهش کردم...

- با دهان پر حرف نزن، اه...

ساحل لبی کج کرد...

- خیلیم دلت بخواد...

- واا دور از خانواده بی شخصیت میشی...

نگاهم کشیده شد به موبایل لرزان ساحل...

اشاره اي زدم...

- گوشیت زنگ میخوره خانم معتاد...

ساحل هل کرده لقمه اش را کامل قورت داد...

و جواب داد...

- بله داداش...

سلام ببخشید...

بله...

چشم الان اس ام اس میکنم...

مینا نگاهی کرد و سمتم خم شد...

- هنوز که غیرتیه...

نگاهش کردم و شانه اي بالا انداختم...

- نه بابا آبجیش اینجاست واسه اونه...

به مسخره سري تکان داد...


romangram.com | @romangram_com