#بغض_محیا_پارت_351
معتادا...
هر دو یک صدا گفتند...
- توساکت...
مینا ادامه داد...
- فرحزاد چطوره؟!...
ساحل اخمی کرد...
- بنظرم فشم بهتره...
مینا گفت...
- اونجام خوبه...
نگاهی به من کرد...
- نظر توام اصلا مهم نیست...
لبخندي زدم از شوخی اش...
مینا خنده اي کرد و دنده عوض کرد...
- اووووو...
دختر حاجی ها رو دارم میبرم صفا...
چشم آقاجون روشن...
ساحل خندید...
- آره والا...
میان خنده هایمان رسیدیم به مقصد...
و رستوران زیباي کنار رودخانه...
صداي آب روان رودخانه...
وبوي تنباکوي پیچیده در محیط ...
میان بینی ام ...
روحم را تازه میکرد انگار...
عمیق بو کشیدم...
مینا گفت...
- اینقدر عمیق بو نکش حسرت به دل...
romangram.com | @romangram_com