#بغض_محیا_پارت_350

مصنوعی بود اما خنده اش...

میدانستم...

- سلام مینا جون،خوبی؟!...

مینا سمت ساحل برگشت...

- سلام عزیزم،تو چطوري؟!...

و روي فرمان زد متفکرانه ...

- خب،کجا بریم؟!...

ساحل خنده اي شیطانی کرد...

- بریم اونجا که غم نباشه...

و من پوزخند زدم به حرف مسخره اش...

غم مگه میشد همراه زندگی لعنتی من نباشد...

- میگم بریم یه قلیون توپ بزنیم...

ساحل دستی به هم کوبید...

- ایول...

متعجب برگشتم...

- ساحل توام؟!...

- بله منهم به جمع معتادین اضافه شدم...

خندیدم...

- عمه بفهمه پوستت کندس...

شانه اي بالا انداخت...

- حالا که نفهمیده...

با عطسه اي سکوت شد...

صداي شکم مینا به خنده ام وا داشت...

پقی زیر خنده زدم...

مینا چپکی نگاهم کرد...

- چیه خب گشنمه؟!...

گشنته و فکر دود و دمی...


romangram.com | @romangram_com