#بغض_محیا_پارت_349
لبخندي به روي عصبانیش زدم...
که التهاب درونم کم شود...
- ببخشید منتظر موندي...
چشم غره اي رفت...
- منتظر موندم؟!...
زیر پام علف سبز شد ...
حالا اون ساحل کجاست؟!...
- هیچی تو حیاط داره با داداشش حرف میزنه...
یه روي نگاهم کرد...
- منظور از داداشش همون شوهر سابق جناب عالیه؟!...
پس بگو چرا قرمز کردي...
تا کی محیا میخواي تحمل کنی...
نمیشه تو یه خونه باشین ،دیونه میشی...
درست نیست...
- کاري نمیشه کرد...
فراموش میشه همه چی...
زمان همه چیو حل میکنه...
و نگاه دوختم به دري که ساحل از آن خارج میشد .. زنده ام تا در تنم هرم نفس هاي تو هست مرگ می داند فقط باید تو را از من گرفت...
مینا روي پایم زد...
و نگاهم را از ساحل به سمت خودش کشاند...
- هی با توام کجایی؟!...
دارم با تو حرف میزنما...
یکوري نگاهش کردم...
و ساحل داخل نشست...
- بهش فکر کنم و حرف بزنم درست میشه؟!...
دیونه میشم که...
ساحل خنده اي کرد...
romangram.com | @romangram_com