#بغض_محیا_پارت_348
- بیا بابا چرت نگو...
بیست بار میس کال انداخته...
کشتمون فک کنم جلو دره...
جرات نکردم بهش ز...
با دیدنش سیگار به دست آنهم در حیاط میخکوب شدم...
او مگه همراه هدي بالا نبود؟!...
خودم را جمع و جور کردم...
و او بی هیچ تغییري در رد نگاه خیره اش گوشه حیاط ایستاده بود...
ساحل دستی تکان داد براي برادرش...
وبا هر قدم که به مانزدیک میشد قلبم تپش می گرفت...
به خودم نهیب زدم...
- چته محیا آروم...
وچه جالب که هنوز کم حساب نمیبردم ...
از مردي که هر آن نزدیک تر میشد...
ساحل با لبخندي که از چند دقیقه پیش همانطور پهن مانده بود...
به برادرش سلام داد...
- سلام داداش،خوبید؟!...
- ممنون ساحل جان...
کجا میرید؟!...
نزدیک شد...
- جایی نمیریم داداش...
با دوست محیا میریم شام بخوریم،زود برمی گردیم...
سري تکان داد...
- خیلی خب،آدرس جایی که رفتید و برام پیام بزن...
درست نیست شب سه تا دختر تنها بیایید،میام دنبالتون...
هنوز انگار ادامه داشت صحبتش که از در زدم بیرون...
و یکراست سوار ماشین مینا که درست جلوي خانه پارك شده بود شدم...
romangram.com | @romangram_com