#بغض_محیا_پارت_347

مادر همینطور قربان صدقه ي محسن میرفت...

و بالاخره رضایت داد و خدافظی کرد...

عمه را در آغوش کشید...

- بچم داره میاد بالاخره مژگان...

بهش مرخصی دادن...

عمه لبخندي زد...

- خب خدارو شکر...

گریه نداره که مرجان...

باید خوشحال باشی...

مژگان اشک شوقه...

ومن نگاهم خیره ي لب گرفتار ساحل میان دندان هایش بود...

وغبطه خوردم به حالش...

به عشقش...

تنه اي زدم...

و آرام گفتم...

- حالتو میلیونی میخرم...

او خندید و ندانست حال خرابم را...

اما نگاه کنجکاوش را از روي عمه و مادر برنداشت...

تا از جزییات خبر دست اولش سر در بیاورد...

چادرش را تکان دادم...

- ساحل کجایی بابا؟!...

مینا حتما رسیده تا الان ...

می کشتمون به خدا ..بدو دیر شد...

با اکراه دل کند و دنبالم آمد...

اما همانطور غرغر میکرد...

- اي بابا نذاشتی بفهمم چی شد؟!...

آخرش کی میاد؟!...


romangram.com | @romangram_com