#بغض_محیا_پارت_346
غم دلم را گرفت با یادآوریش...
پایین پله ها بود امیر عباس...
نگاه عمیقی به همسرش کرد...
کمی میخ شد نگاهش رویم...
اما حرمت سرش میشد و لبخند زد به روي همسرش...
- صدام میکردي هدي جان...
هدي هم گفت...
- نمی خواستم ابن همه پله بکشونمت بالا امیرعباس...
تکیه گاه دست دیگر هدایش شد...
و من با اجازه گفتم...
و قدم تند کردم به سوي در...
میان راه صداي پربغض مادر که معلوم نبود با که صحبت میکند،توجهم را جلب کرد...
و راه کج کردم به سمت آشپزخانه...
و نگاهم روي تلفن در دست مادر رد شد...
و روي عمه و زن عموهاچرخید...
و مات ماندم...
روي اشک هایی که از چشمان مادر پایین میریخت...
چه شده بود مادر محکم من که بعد از مرگ شوهرش کسی اشکش را ندیده بود...
دو بار در یک روز اشک هایش جاري شدند؟!...
چه کسی پشت خط بود که چشمان همه میخ مادر و تلفن دستش بود؟!...
- الهی قربونت برم مادر...
به گوش هایم اطمینان نداشتم...
مادر و این همه بذل محبت براي فرزندانش؟!...
از لحن صحبتش فهمیده بودم ...
پشت خط محسن است...
دستی شانه ام را فشرد...
برگشتم و با ساحلی که خیره و مشتاق نگاه دوخته بود به تلفن رو به رو شدم...
romangram.com | @romangram_com