#بغض_محیا_پارت_345
- ترحم چیه، این حرفا چیه ؟!...
ایستاد روبه رویم و میان حرفم دوید...
- خیلی خانمی...
اون همه حرف زدم بهت و یادم نمیره...
تنها کسی که زیر پر وبالم را گرفت...
اون روزي که تنها تر از همیشه بودم...
تو بودي...
حالا هم میدونم به خاطر من بی سایه شدي...
اسم مطلقه روت اومده...
بازم بدت نیومده ازم؟!...
لبخندي زدم...
- اینا هیچ کدوم تقصیر تو نیست...
گاهی همه ي آدم ها دخیل میشن تو ساختن یه خاطره بد...
بگذریم...
حالا که تموم شده...
دستم را جلویش گرفتم...
- دوستیم؟!...
دستم را بی جان گرفت...
میدانستم تمام توانش را جمع کرده تا دستم را بفشرد...
- دوستیم...
کمی به جلو هلش دادم...
- دوستا هیچ وقت کمک همو رد نمیکنن...
شالش را روي سرش مرتب کرد...
نگاهی به کت و دامن زیبایش کردم...
هنوز هم با وجود مریضی زیبا و خوش استایل بود...تنها کسی بود که بی چادر در خانه میگشت...
البته بنا به اقتضاي شرایط سختش...
حتی معلوم نبود که بتواند تا چند صباح دیگر راه برود یا نه...
romangram.com | @romangram_com