#بغض_محیا_پارت_344

برو لباس بپوش...

من الان حاضر میشم...

ساحل که رفت به سمت میز آینه رفتم...

شانه اي به موهاي گره خورده ام زدم...

و به یه ریمل و رژ کمرنگ بسنده کردم...

میخواستم همان مانتوي مشکی ظهر را بپوشم ...

که دستم میان راه برگشت،چرا؟!...

مگر او به عزا نشسته بود...

که حالا من خودم را محدود کنم به مشکی پوشیدن...

آنهم به جرم مطلقه شدنم...

شانه اي بالا انداختم...

ومانتوي صورتی کمرنگی را به همراه شال ستش بیرون کشیدم به تن زدم...

و چادر مشکی را به دقت روي سرم تنظیم کردم...

و پا گذاشتم از در بیرون...

و دیدم که هدي به سختی پایش را میکشد...

و به سمت پله میرود،آنهم به تنهایی؟ ..!قدم تند کردم به سمتش...

- هدي جان کجا میري؟ ..!نگاهم کرد...

نگاهی پراز غم...

پراز حرف...

- میرم پایین...

- بزار بیام کمکت...

سر پایین انداخت و آرام گفت...

- نه خودم میرم...

و آرام تر ادامه داد...

- دوست ندارن ترحم بکنی بهم...

لبخندي زدم و نزدیکش رفتم...

دستم را پشتش گذاشتم...


romangram.com | @romangram_com