#بغض_محیا_پارت_343
که میان قطراتی که از دوش خارج میشد،گم شد...
تنها وسعت دردم را خدا میدانست و بس...
دلتنگم و با "هیچ کسم "میل سخن نیستاز حمام بیرون آمدم و لباس هایم را پوشیدم...
دستی میان موهاي خیس خود کشیدم...
و آب میان موهایم به همه جا پخش شد...
انگار آن همه گریه کمی دلم را سبک کرده بود...
لذتی از باز بودن موهایم وجودم را فرا گرفت...
واقعا خسته کننده بود تحمل دائمی چادر و روسري رو موهایم...
همانطور بی آنکه موهایم را خشک کنم...
خودم را روي تخت ولو کردم...
و تن خسته ام را به خواب سپردم...
با صداي ساحل که دست هایش موهایم را نوازش میکرد،بیدار شدم...
- محیا جان پاشو...
پاشو بریم یه هوایی عوض کنیم...
دلمون پوسید بابا بلند شو...
مینا کچل کرده بسکه زنگ زده...
یکی از چشمانم را باز کردم...
- چی میگی هی بالا سرم...
خمیازه اي کشیدم و از جا کندم...
همانطور با دستانم موهاي بلندم را دسته کردم و دو دور پیچاندم و به خودش گره زدم...
و از شر گرمایی که گریبانم را گرفته بود راحت شدم...
- ساعت چنده مگه الان پاشیم...
با حرص گفت...
- نزدیک شبه...
ببین میتونی یه کاري کنی نزارن بریم بیرون...
- خب بابا بلند شدم...
چقدر غر میزنی...
romangram.com | @romangram_com