#بغض_محیا_پارت_342
از پشت تلفن مینا خندید...
- خب حالا تازه شدي یه لا قبا...
لنگه ي ما دوتا...
ومن تنها میفهمیدم خنده تلخ و لحن تلخ ترش را...
که براي التیامم خودش را به بی خیالب زده بود...
- اینارو ول کن...
میخوام برات یه جشن طلاق بگیرم توپ...
- چرت نگو خستم...
لحنش جدي شد...
- محیا غصه که نمیخوري؟!...
- نخورم میشه؟!...
بخورم درست میشه؟!...
لحنش غمزده شد...
- یه دوش بگیر حالتو بهتر میکنه...
عصري میام دنبالت...
که ساحل به لطف صداي بلند گوشی،صداي مینا را شنید و از همانجا اعلام کرد که او هم هست...
خدافظی کردم...
ساحل چادرم را گرفت...
- مینا راست گفت برو یه دوش بگیر...
خندید...
- آره برو...
بوي گندت خفم کرد...
و عجب تناقص تلخی داشت...
چشمان غمزده اش با لبخند رو لبش...
سري تکان دادم...
به حمام رفتم...
و خدا می داند که چقدر اشک حرام کردم...
romangram.com | @romangram_com