#بغض_محیا_پارت_341

- دختر خجالت نمی کشی فال گوش وایمیستی...

حالا من هیچی آبروت پیش مادر شوهر آیندت رفت بدبخت...

بی خیال به من زل زد...

- وا خوب کنجکاو بودم ببینم چی شد امروز...

جرات نداشتم بیام بپرسم ازت...

حرصی نگاهش کردم که با هیجان پرید روي سرم...

- محیا راستی راستی داداشم ده روز پیش باهات خوابیده؟!...

چشم گشاد کردم و دست گذاشتم روي دهانم...

- خجالت بکش دختر بتو چه...

بی حیا...

دخترم دختراي قدیم...

نگاه عاقل اندر سفیهی کرد...

- خب شوهرت بوده دیگه...

فقط تمایلش تو این همه کشمکش برام عجیبه...

بدجنس نگاهم کرد و تنه اي زد...

- یا داداشم خیلی چیزه یا تو خیلی دلبري...

روي بازوش کوبیدم...

- خودتو جمع کن مسخره...

تلفنم زنگ خورد و نام مینا روي اش چشمک زد...

تماس را وصل کردم...

چی شد،تموم؟ نگاهی به ساحل انداختم و شماتت بار اسم مینا را صدا زدم...

که بی خیال گفت...

- پس شوهر خوش تیپ و پولدارت پر...

معترض گفتم...

خجالت بکشید خیر سرتون من مطلقه شدم...

عین خیالتون نیست...

این ساحل بیشورم که انگار نه انگار...


romangram.com | @romangram_com