#بغض_محیا_پارت_340
چشم گشاد کردم از اطلاعات مادر...
سرخ شدم از شرم...
دستی در هوا تکان داد...
- حالا خدا کنه باردار نباشی...
چشم روي هم گذاشتم و با خجالت گفتم...
- نه مادر...
آزمایش بارداري دادم براي طلاق چیزي نبود...
چپکی نگاهم کرد...
- مگه تو ده، یازده روز آزمایش معلوم میکنه؟!...
حیرت کردم از دانسته هاي مادر...
لب فشردم...
سرخ شده بودم...
گفتم...
- مادر - !!!چیه،حواست باشه محیا...
آرام گفتم...
- حواسمون بود...
باردار نیستم...
مادر شانه اي بالا انداخت...
- خدا کنه...
و من از شرم دیگر ماندن را جایز ندانستم...
و پشت کردم به سمت در...
و بازش کردم، که ساحل پرت شد داخل...
حیرت کردم از فال گوش ایستادنش...
دستش را کشیدم وانگار او هم شک زده بود...
که بی حرف دنبالم راه افتاد...
عصبانی نبودم...
اما خودم را به عصبانیت زدم...
romangram.com | @romangram_com