#بغض_محیا_پارت_339
ولی نمی خوام لنگه ي من حسرت به دل بمونی...
چشم باز کنی ببینی همه عمرت به حسرت خوردن گذشته...
اشک سمجی که روي گو نه اش پایین آمده بود را پس زد...
- نمی خوام مثل من شی محیا...
و من زل زدم به مادرم...
مادري که میدانستم حال خوشی ندارد...
دل خوشی هم ندارد از زندگی اش...
با مرگ پدر میدیدم هر روز افسرده تر و پژمرده تر میشود...
دست روي دستش گذاشتم ...
- خدا کریمه مادر...
همه چی حل میشه اگر خدا بخواد...
همه چی رو بسپر دست خودش...
دلم معجزه میخواهد ...
معجزه اي از جنس تو ...
انگار مادر کمی با حرف هایم آرام شده باشد...
خودم انگار آتش درونم خاموش شدنی نبود...
براي عوض کردن بحث هم که شده رو به مادر کردم...
- واي چقدر گرمه هوا...
خیس عرقم برم یه دوش بگیرم...
فکرکنم بوي گند گرفتم...
طعم شوخی دادم به جمله ام...
- مامان چه تحملی داري حتما خفه شدي از بوي عرق تنم...
لبخند تلخی زد مادرم...
- تنت بوي گل میده همیشه...
و بی پروا تر ادامه داد...
- نمی دونم چطور تونست از تنه مثل برگ گلت دست بکشه...
اون که هر دقیقه میخواستت...
romangram.com | @romangram_com