#بغض_محیا_پارت_338
همه چیز که ازدواج و متاهل شدن نیست...
دلگرمم کنید...
گریه هاتون قلبم و به درد میاره...
نمی خوام اشکاتون رو ببینم...
از مادرم فاصله گرفتم...
و به چشمانش که حالا خیره ام شده بود،نگاه کردم...
- نباید گریه کنید دیگه به خاطر من...
سعیم و میکنم موفق و خوشبخت بشم...
و دلم آن کنج خسته زار میزد،از نمکی که زبانم می پاشید رویش با دروغ هایی که می بافت...
از خوشبخت شدن و بی غم بودن...
لب هاي مادرم باز شد به حرف...
بی توجه به تمام خیالاتی که با زبانم بافته بودم...
- تو چشمات میخونم که عاشقشی...
از اول بودي ..دووم نمیاري تو این خونه نابود میشی...
براي من دروغ شیرین نباف...
خودتم میدونی که نفس کشیدنت وصله به اونی که دو ساعت پیش حکم جدایی ازشو امضا کردي...چطور میخواي هرروز ببینی باکس دیگه ایه...
صحبت و عشقش،توجهش مال کس دیگه ایه...
و تو هیچ سهمی نداري از کسی که چشمات داد می زنه با تمام وجود می خوایش...
خجالت کشیدم از حرف هاي بی پرواي مادر...
که صریح به رویم زد...
ادامه داد...
- محیا،تو دخترمی میشناسمت...
فکر کردي زجر نکشیدم با زجرت؟!...
کمرم شکست تو این ماجرا...
دروغ چرا از مریضی هدي ناراحت نشدم...
پیش خودم فکر کردم شاید این حکمت خدا باعث خیر واسه بچه خیر ندیده ي من باشه...
شاید بگی من خودخواهم محیا...
romangram.com | @romangram_com