#بغض_محیا_پارت_337
از چشمان قرمز شده اش از اشک...
قدم تند کردم روي تخت کنارش نشستم...
- مادر چی شده؟!...
صدایش از بغض میلرزید...
- تموم شد؟!...
به جاي پاسخ تلخی که میدانستم روي گونه اش اشکی دیگر جاري میسازد،در آغوشم فشردمش...
مادري را که کم بود تعداد در آغوش گرفتنش برایم...
صداي هق هقش روح زخمی ام را زخمی تر میکرد...
صداي گرفته اش به گوشم رسید...
- نمی خواستم توام مثل من بیوه بشی...
نمی خواستم بی سایه سر بمونی...
دلم کبابه محیا...
دلم کبابه...
بیشتر به خودم فشردم مادرم را...
- نمی خواستم سیاه بختیتو...
لب باز کردم...
- نه مادر این چه حرفیه...
سیاه بختی چیه آخه؟!...
این به نفع همه بود...
حالام چیزي نشده...
واقعا چیزي نشده بود؟!...
مطلقه شده بودم و مادر را دلداري میدادم که چیزي نشده؟!...
ادامه دادم شاید نه براي تسکین دل مادربلکه دل سوخته ي خودم...
مثل کودکی که به او وعده شکلات خوشمزه می دهند...
- مادر جون یادت نرفته که من بهترین دانشگاه و بهترین رشته قبول شدم...
این میتونه یه شروع خوب باشه...
واسه هر کسی...
romangram.com | @romangram_com