#بغض_محیا_پارت_336
سلام عمه جون...
لبخند تلخی زد...
- به روي ماهت خوشگلم...
چشمانش انگار نگران بود...
- تموم شد؟!...
نگاه دزدیدم...
- بله...
ناشیانه بحث آزاردهنده را عوض کردم...
- مادر کجاست...
حسرت بار رویم چشم گرداند...
- سرش درد می کرد رفت بخوابه...
سري تکان دادم...
- کمکی ،چیزي نمی خواید؟!...
- نه فدات شم برو استراحت کن...
خسته اي...
ساحل هست...
سري تکان دادم...
- برم به مادر سر بزنم...
مادري که انگار فشار مطلقه شدن دخترش روي تخت انداخته بودش...
به سمت اتاقی رفتم که روزي پدرم هم در آن جا بود...
و حالا مادرم تنها سر به روي بالین مشترك همسرش میگذاشت...هانطور که من حالا هم بالینی نداشتم...
خودم را در دل مسخره کردم...
امیر عباس کی هم بالینم بوده؟!...
صدایی از مادر نمیامد...
در را آرام باز کردم و داخل رفتم...
به سمتم برگشت...
لحظه اي جا خوردم...
romangram.com | @romangram_com