#بغض_محیا_پارت_335

و همه به کار خود بودند...

ساحل جلوآمد...

و چشمان نگرانش انگار فریاد میزدند ...

" که بگویم طلاق نگرفته ایم - "سلام محیا جون...





و چادر خنکی به دستم داد...

همانطور ایستاده چادر را ازسر کشیدم و چادرم را عوض کردم...

نعیم همانطور که روي مبل فیلم می دید...

برگشت با دهان پر از پفک سلام داد...

و دیدم نگاه مات و خشک شده ي امیرعباس را روي چادرعوض شده ام...

ان هم میان همه ي خانواده...

بی تفاوت به سوي آشپزخانه رفتم...

که گوشه ي چادرم اسیر مشتش شد...

زیر لب آرام گفت...

- قرار به اذیت کردن و بی حیایی نبود...

زل زدم به چشمانش بی پرواتر از همیشه...

- بی حیایی؟!...

پوزخندي روي لبم نشست...

- قراري بینمون نبود...

که عمه انگار دیده بود مارا...

- اوا سلام محیا جون،خوبی مادر؟!...

و به سمتمان آمد...

زیر لب به مادرش سلام داد...

و قدم تند کرد میان پله ها...

بی تفاوت نگاهم رد مسیرش را گرفت...

نگاه چرخاندم به روي عمه...


romangram.com | @romangram_com