#بغض_محیا_پارت_334

چطور میتوانستم او را به چشم پسر عمه ام ببینم...

او هم سکوت کرد و چیزي نگفت...

و چه خوب که آقاجون پافشاري نکرد براي قول گرفتن ...

و راه افتاد به سمت داخل...

پشت سرش داخل شدم ...

که دست امیر عباس کمرم را گرم کرد...

ایست کردم...

قلبم هم انگار...

ابرویی بالا انداختم و سوالی نگاهش کردم...

دستش را سریع کشید و رویه هوا مشت کرد...

نگاهم کشیده شد به دست مشت شده اش...

اوهم انگار عین خیالش نبود...

- طبق عادت دختر دایی...

و کلمه آخرش انگار تلمیح تلخی داشت به جمله آخر آقاجون...

تمام قدرتم جمع شد روي زبانم...

- عادت فراموش میشه آقا امیر عباس...

و پشت کردم و داخل رفتم...

صداي قدم هایش از پشت سرم میامد...

نزدیک تر شد و کنار گوشم گفت...

- اگه میدونستم طلاقت بدم اسممو به زبون میاري بالاخره، زودتر اینکارو میکردم...

و من یخ کردم از حاضر جوابیش...

و همانجا مات قدم هاي تندش شدم به سمت خانه...

لب فشردم...

اوعوض نمی شد...

او همان مرد مغرور من بود که هیچ چیز را بی جواب نمی گذاشت لعنتی...

به داخل رفتم...

جالب بود که انگار هیچ اتفاق مهلکی در این خانه نیافتاده...


romangram.com | @romangram_com