#بغض_محیا_پارت_333

که همراه هم بعد ازطلاق به خانه ي قبلی اشان باز می گردند...

آقا جون طی راه ساکت بود...

و سکوتش بوي غم نمی داد...

اما سر حال هم نبود...

و طبق عادت همیشگی کم حرف بودنش بود...

همه میدانستند ناراحت که میشود کم حرف تر میشود...

بالاخره هر کس از طلاق و جدایی ناراحت میشد...

حتی جدایی مایی که براي امتی انگار شادي می آورد در میان هلهله ي این همه دل...

دل تنها و کوچک من کنج ذهن آشفته ام کز کرده بود...

و تماشا میکرد این هلهله را و زار میزد به حال غمگین خودش...

آنقدر درخودم غرق شده بودم که مسافت را هم فراموش کردم...

که وقتی رسیدیم به خودم آمدم...

هر دو پیاده شدیم...

امیر عباس هم...

به سمتمان برگشت آقاجون ساکت و صامت چند لحظه پیش...

- بچه ها از حالا که پاتون رو تو خونه میگذارید،میشید همون دختر دایی و پسر عمه ي قبل...

کینه دوزي و اعصاب خوردي رو تو خونه تموم کنید...

حلال کنید همو...

خیره به آقاجون گوش می دادیم که ادامه داد...

- مرد و مردونه پاي کاري که کردید وایمیسید...

و به هم جز نگاه حلال نگاهی نکنید...

این داستان که گندش همه ي زندگیتون رو برداشت و تموم کنید...

تا حداقل خودتون رنگ آرامش ببینید...

حرفی ندارم دیگه باهاتون...

اولین و آخرین حرفی بود که راجع به شما دوتا زده شد...

و اسمتون براي آخرین بار کنار همدیگه قرار گرفت...

لب فشردم و سکوت کردم...


romangram.com | @romangram_com