#بغض_محیا_پارت_332

پول شو نمی ریزم به حسابت...

یه ماشین خوب می گیرم...

نمایشگاه ماشین جاي شما نیست...

و اجازه صحبت دیگري نداد...

و از در بیرون رفت...

و من مات رفتنش و تحکمش شدم...

باز هم میخواست عنان دار زندگیم باشد...

نه...

نمی گذاشتم...

حتی به قیمت جانم که شده...

چادرم را محکم داخل مشتم گرفتم و بیرون رفتم...

آقا جون داخل ماشین منتظر بود...

او هم سوار ماشینش پشت آقاجون بود...

نگاهی به دو شاهدي کردم که کنار خیابان ایستاده بودند...

جالب بود که هیچ کس حاضر نشد شاهد فصلمان باشد...

حتی هدیی که سه روزي میشد به خانه آمده بود...

روي تخت ماندنش سوهان روحم بود...

اما کلامی میانمان صحبت نشده و حتی یکدیگر را ندیدیم...

و من هم تلاشی نکردم براي دیدنش...

از هم کلام شدنش میترسیدم...

از برداشت اطرافیانم...

نیم نگاهی به صندلی کنار امیر عباس کرد...

که تا همین چند دقیقه پیش جاي من میتوانست باشد...

قدم تند کردم...

و سوار ماشین آقاجون شدم...

نگاهی انداختم به امیر عباسی که پشتمان می آمد...

و گمان کردم اولین زن و شوهري هستیم ...


romangram.com | @romangram_com