#بغض_محیا_پارت_331

- مال توئه...

میان حرفش آمدم...

- نه مال شماست...

بیشتر پولشو شما دادید...

آرام تر ادامه دادم...

با همان لحن غمگین آزار دهنده ام...

- دیگه لازمش ندارم...

سري تکان داد...

- پس یه مقدارشو آقا جون داده ...

که کم نیست،میخواي به جاش با همون پول یه ماشین دیگه بخرم برات...

و من چشم گرداندم دنبال آقاجون...

که ماهرانه تنها گذاشته بود مارا...

- ،محیا؟!...

صداي امیر عباس تکانم داد...

- نظرت چیه؟!...

کمی فکر کردم تا جمله ي آخرش یادم آمد...

- نه...

لازم نیست...

خودم میخرم...

ابرویی بالا انداخت...

-بزرگ شدن رو از همین ثانیه اول شروع کردي؟!...

لبخند یه وري اش که انگار تلخ تر از زهر بود،روي اعصابم راه می رفت...

- جلوي بزرگ شدنم را کی میخواد بگیره؟!...

- هیچ کس...

نگاهی کرد...

- پول شو نمیریزم به حسابت...

یه ماشین خوب میگیرم...


romangram.com | @romangram_com