#بغض_محیا_پارت_330

صیغه را که می خواند انگار ناقوس مرگ در گوشم می پیچید...

و به همین راحتی من تبدیل شدم به زن غریبه اي ...

براي کسی که تمام عمرم،عمرم بود...

جانم به جانش بسته بود...

رشته پیوندمان پاره شد...

و او انگار نه انگار روزي اعتراف کرده باشد به عاشقی...

و همدمم بودن...

انگار عجله داشت براي رفتن و نماندن...

که دو سه باري به ساعتش نگاه کرد...

بی آنکه نگاهم کند پاي برگه ي لعنتی امضا زد...

و جعبه اي به سمتم هل داد...

هنوز هم نگاه لعنتی اش روي هر چیزي می چرخید جز من...

نگاهی به لباس رنگ روشنش کردم...

لعنت فرستادم به دلی که به عزاي عشق نشسته بود و سیاه به تن کرده بود...

نگاهی سوالی انداختم به جعبه ط مخملی قرمز که کوچک هم نبود...

صدایش در آمد...

همانطور با صلابت...

محکم...

- دینم...

چیزي که باید می دادم...

مهریت...

لب گزیدم و خیره شدم...

به بهایی که به بهانه خریتی که من کردم...

و نتیجه اش این شد و امیر عباس پرداخت...

حرفی نزدم براي بر نداشتنش...

دل و دماغ چونه زدن نداشتم براي نگرفتن مهریه ام...

سوئیچ ماشین را هم روي میز گذاشت...


romangram.com | @romangram_com