#بغض_محیا_پارت_329

و دستمالی رویش گذاشتم...

بی حرف دوباره به سمت اتاقم رفتم...

و خودم را رها کردم روي تخت...

همانجا که تمام غم هاي را میریختم...

همانجا که به حال آرزوهایم زار میزدم...

* * * * انقدر سریع اتفاق افتاد همه چیز...

انگار چشم برهم زدنی گذشت...

و حالا من جلوي محضر ایستاده بودم...

و چه جالب که این همه با زجر و غم براي نفس کشیدن کنارش دست و پا زدم...وبه همین راحتی یک نفس مانده بود تا جداییمان...

نگاهی انداختم به امیر عباسی که غم داشت نگاهش...

و از آن روز به بعد که حدود ده روزي میگذشت...

حتی کلمه اي از دهانش در نیامد که مخاطبش من باشم...

و حتی وقتی که هدیش هم آمد...

نگاه هم دریغ میکرد از منی که زنش بودم...

وبه قول خودش دست کشیدن ازم برایش ممکن نبود...

و حالا انقدرخاطره ي آن روز شیرین با رفتار سردش کم رنگ شده بود...

که گاهی اوقات فکر می کنم ابراز علاقه اش هم حاصل برانگیختگی احساسات مردانه اش بود...

و شاید این میشد بی رحمانه ترین قضاوتم...

نسبت به امیر عباسی که انصاف داشت و جوانمرد بود...

حتی براي منی که کم تقصیر نبودم در ماجراي بد بخت کردنمان...

دست آقاجون پشتم را گرم کرد...

نگاهی انداختم...

نگاهی مطمئن انداخت...

و نگذاشت که چشمم بماند به راه پله اي که رد ادکلان امیر عباس هنوز پیچیده بود میانش ...

قدم گذاشتم...

انگار جان دادم...

پله هاي بعدي که می رفتم هر لحظه جان از کالبدم رها میشد با تمام دلگیري هایم...


romangram.com | @romangram_com