#بغض_محیا_پارت_328

- راست میگی ...

چه بد شد شنید...

من خواستم یکم حرصمو خالی کنم...

چه میدونستم میاد...

دستی در هوا تکان داد...

- ولی محیا از تو که گذشت...

ولی خدا به داد این دختره هدي برسه با این مریضیش...

عجب جذبه اي داره...

همیشه فکر میکردم زن بگیره حداقل با زنش مثل همه نیست...

والا این که ما میبینیم با زنش از همه جدي تره...

مادر میگفت ومن همانطور جمله ي اولش در ذهنم اکو میشد...

" از تو که گذشت "واقعا از من گذشته بود؟!...

همانکه همین چند دقیقه پیش باران بوسه هایش حالم را زنده میکرد؟!...

با سوزش شدیدي در دستم چاقو را با ضرب انداختم...

و سریع انگشتم را به طرف دیگه بردم...

مبادا خونش داخل کاسه بریزد...

مادر هول زده سمتم دوید...

- چیکار کردي دختر...

حواست کجاست...

نگاه با خودش چیکار کرد...

نگاهی انداختم به زخم نه چندان عمیق انگشتم...

زخم این که خوب میشد ...

با زخم دلم چه میکردم ...

دستم را از دست مادر بیرون آوردم...

و از جا بلند شدم...

- چیزي نیست مادر،خوب میشه...

و خون دستم را زیر آب گرفتم...


romangram.com | @romangram_com