#بغض_محیا_پارت_327
که با چشمان سرخ ازخون امیر عباس روبه رو شدم...
و حیرت کردم از این که همیشه آن جایی که نباید چیزي بشنود،ظاهر میشد...
شاید به خاطر زیادي حلال زاده بودنش بود ..دردل دعا می کردم نشنیده باشد...
اما چشمانش خلاف این را نشان می داد...
می دانستم حرف زدن من درست نبود،پس سکوت کردم...
و نگاهم را میان مادرم و شوهرم پاس دادم...
مادري که هنوز متوجه حضور دامادش نشده بود...
مادر به سمتم برگشت...
- محیا بیا این...
و با دیدن امیر عباس کمی جا خورد...
اما ادامه داد...
- بیا نمک و بریز توش کم نمک نشه...
و فشار دست امیر عباس روي شانه ام بیشتر میشد...
همانطور که به مادر خیره بود...
و مادر نگران خیره ي دستش که شانه ي دخترش را میفشرد...
صداي امیر عباس را شنیدم ...
که مثل همیشه محکم و با ثبات حرف میزد...
می دانستم مادر را بی حرمت نمی کند،اما...
- زن دایی درست نیست از شوهر دادن زنی که شوهر داره صحبت میکنید...
و منتظر نشد تا جوابی از مادر بگیرد...
و با گام هاي بلند از آشپزخانه خارج شد...
با گام هاي بلند از آشپزخانه خارج شد...
و مادر همانطور مات رفتنش...
رو به مادر کردم...
- مادر راست گفت،کارتون درست نبود...
نگاهی کرد به من...
پشیمان از حرفش گفت...
romangram.com | @romangram_com