#بغض_محیا_پارت_326

هرکی دنبال کار خودش رفته کمرم شکست...

قدم تند کردم...

خیارها رو شستم...

همانطور که ماست و خیار درست میکردم...

نگاهی به صورت شکسته مادر انداختم که این روزها عجیب شکسته تر شده بود...

مادرم بود و بالاخره باید میفهمید...

- مادر...

سوالی به سمتم برگشت...

با آرام ترین لحن ممکن گفتم...

- باید یه چیزي رو بهتون بگم...

راستش من و امیر عباس داریم جدا میشیم...

بی تفاوت برگشت...

- بهتر...

فکر کردي طلاق بگیري آسمون به زمین میاد...

که اینجوري عزا گرفتی؟!...

پاشو جمع کن خودتو دختر پاشو...

انقدر بهتر از امیر عباس براي تو ریخته...

همچین به کسی که لایقته شوهرت بدم که همه حض کنن...

لب گزیدم...

از حرف نامربوط مادر وقتی که هنوزاسم شوهرم در شناسنامه ام بود...

و او از زندگی جدید برایم رویا می بافت...

رویایی تلخ تر از زهر...

سرم را پایین انداختم ...

نمی خواستم بحث کنم...

و مشغول سالاد خورد کردنم شدم...

گرمیه دستی را روي پشتم حس کردم...

و سر بالا گرفتم...


romangram.com | @romangram_com