#بغض_محیا_پارت_325

و جان کندم از به لب آوردن جمله ام...

- کارمون درست نبود پسر عمه...

کمی جلوتر آمد و هرم نفسش به صورتم خورد...

- کاري که کردیم درست ترین کار دنیا بود...

هیچ وقت پشیمون نمیشم...

هیچ وقت پشیمون نشدم از لمس کردنت...

گرماي صورتم را حس میکردم...

- برم...

مادر خیلی وقته صدام کرده...

دستم را بند کرد با دستش...

- هر وقت اسممو صدا کردي عشقتو باور میکم...

خیره ي چشمانش شدم...

- براي ثابت کردن عشقم روي هستیم قمار کردم پسر عمه...

صدا کردن اسمتون که دنیام بود اگر فایده داشت...

عاشق بودن براي ما دیگر فایده اي ندارد...

و قدم تند کردم به سمت در اتاق...

در که پشت سرم بسته شد ...

آهسته تر قدم برداشتم...

اما اشک هایم انگار مسابقه داشتن با هم...

لعنت فرستادم به حال دلم...

وارد آشپزخانه که شدم مادردست هایش را خشک میکرد...

به سمتم برگشت...

- اومدي مادر؟!...

کجا موندي دوساعته دارم صدات میکنم...

لبخندي زدم...

- اومدم دیگه مادر جون...

- خیلی خوب حالا که اومدي بیا این خیارا رو بشور...


romangram.com | @romangram_com