#بغض_محیا_پارت_324

که اشک هایم میان اب گرمی که به صورتم میخورد گم شد...

حوله را به خود پیچیدم و لعنتی به بی حواسیم فرستادم...

که فکر لباس نکرده ام...

که تقه اي به در خورد...

- محیا جان لباس برات گذاشتم پشت در...

آرام لباس هایم را برداشتم از لاي در...

و چقدر خدا را شکر کردم که از لباس هاي هدي برایم نذاشته...

و به اتاق خودم رفته براي برداشتن لباس...

لباس هایم را پوشیدم و بیرون آمدم...

آب موهایم را گرفتم زیر سنگینی نگاهش...

که کنار پنجره ایستاده بود و سیگار درد میکرد...

خیره شدم در نگاهش...

و غم عالم به دلم ریخت از غم نگاهش...

بغض سیب گلویم را جا به جا کرد...

اما در سینه نگهش داشتم...

که صداي مادر که از پایین صدایم میکرد به گوشم رسید...

هول کردم از فهمیدن مادر...

انگار گونه هایم سرخ شده بود...

که بالاخره سکوتش را شکست...

جلوتر آمد و موهاي بلندم را به یک طرف هدایت کرد...

و پیشانیم را بوسید...

- خجالت نداره با شوهرت بودن...

خلاف نکردیم...

گناهم نکردیم که شرم داشته باشی...

لب گشودم...

- خودتون میدونید وضعیتمون رو...

مکثی کردم...


romangram.com | @romangram_com