#بغض_محیا_پارت_323

بلند شدم که محکم تر در آغوشم گرفت و خواباندم...

کنارگوشم گفت...

- بخواب وقت زیاده برا رفتن...

و من از خدا خواسته تنگ تر خودم را فشردم در آغوشش...

و چشم برهم گذاشتم...

حاضرم قسم بخورم پر آرامش ترین خواب دنیا را داشتم...

بی آنکه دغدغه جدا شدن از او ذهنم را آشفته کند...

چشم باز کردم...

وانگار تمام آرزوهاي بر آورده نشده ام رنگ حقیقت گرفت...

به صورت زیباي غرق در خوابش لبخندي زدم...

آرام از آغوشش جدا شدم...

و ملحفه را دورم پیچیدم...

که چشم بازکرد...

خود راجمع کردم و لب گاز گرفتم...

از جا بلند شد وسمتم آمد...

و من به قصد حمام رفتن پشت کردم...

تا نبینم بدن بدون لباسش را...

از پشت در آغوشم گرفت و در گوشم گفت...

- از چی فرار میکنی وقتی تمامت مال منه...

با صدایی که بزور شنیدم میشد از شدت شرم بی موردم گفتم...

پسر عمه بزارید برم...

- کجا بري تا آخر دنیا جات همینجاست...

و انگار او فراموش کرده بود تصمیم تلخ تر از زهرمان را...

ملافه را محکم تر گرفتم و از آغوشش جدا شدم...

او هم اصراري نکرد دیگر براي ماندنم در آغوشش...

زیر دوش اب رفتم...

و تلخی حرف شیرینش انگار به جانم رسوخ کرد...


romangram.com | @romangram_com