#بغض_محیا_پارت_322
چجوري دست بکشم ازت؟!...
ومن انگار آب می جوشاندن در دلم...
و بخارو گرمایش زیر گونه هایم کوره شده بود...
لب گزیدم از قلبی که تپشش داشت دیوانه ام میکرد...
و می دانستم که کوبش بی امانش را حس میکند - ..قلبت راضیه محیا...
حسش میکنم...
و آرام گره روسریم را باز کرد...
و من با تمام قلبم میخواستم مرد روبرویم را...
بوسه اش روي موهایم نشست...
و دستم مشت روي سینه ستبرش...
بوسه بعدي انگار عمیق تر بود که روي پیشانی ام نشست...
پلک زدم...
و همانطور که خیره ام بود، بوسه بعدي روي گونه ام کاشته شد...
چشمانم را که بستم ،گرمی لب هایش انگار زندگی تزریق می کرد به وجودم...
دست زیر زانویم انداخت و بلندم کرد...
و همانطور که میبوسید مرا روي تخت گذاشت...
ومن با اینکه شرمم میشد...
اما با تمام احساسم دکمه اول پیراهنش را باز کردم...
و با تمام وجودم زنانگیم را خرج مردم کردم...
چشمانم را بستم...
از شدت لذتی که از گرماي کف دستانش که به بازویم میخورد...
نوازشش انگار جان شیرین میداد به من تشنه ي عشق و محبت او...
محکم تر در آغوشش فشردم و لب گزیدم...
نگاهی انداخت...
- گاز نگیر لباتو...
ومن سر در گردن فرو بردم از شرم...
از وضعیتی که در آغوشش بودم...
romangram.com | @romangram_com