#بغض_محیا_پارت_321
و من تمام وجودم انگار قلب شد...
حس شد...
و دل زد براي قلبی که سرم رویش بود...
و کوبشش مجنون ترم میکرد...
لب گزیدم و جدا شدم...
انگار خون به رگهایم با قدرت بیشتري پمپاژ میشد...
- برم یه چیزي بیارم دستتون بد جور زخمیه...
با نگاهش بدرقه ام کرد...
و من در را که پشت سرم بستم نفس عمیقی کشیدم...
از شدت هیجان شیرینی که به یکباره به وجودم تزریق شد...
و انگار بیشتر از ظرفیتم بود...
با یادآوري زخم عمیق دستش...
سریع جعبه کمک هاي اولیه را برداشتم و به اتاق بازگشتم...
تمام مدتی که روي تخت نشسته بود ومن زخمش را پانسمان میکردم زیر نگاه خیره اش بودم...
و عجیب بود اگر بگویم به جاي معذب شدن انگار بالاترین لذت دنیا به وجودم تزریق میشد؟!...
آخرین چسب کاغذي را که بند گاز استریل کردم...
دستش دستانم را اسیر کرد و بلندم کرد از جا...
خودش هم بلند شد...
و نگاهش انگار داشت مرا میکشت...
خیرگی اش عجیب به قلبم رسوخ میکرد...
براي فرار از زیر نگاهش...
- برم،جارو بیارم این خورده شیشه ها رو جمع کنم...
و دلم فشرده شد براي عزایی که گریبان مردم را گرفته بود...
قدم عقب گذاشتم...
که با دستش مرا به سمت خود کشید...
انقدر نزدیک که گرماي هرم نفسش از رو چادر و روسري هم به گوشم میخورد...
- طعمت زیر دندونم اومده محیا...
romangram.com | @romangram_com