#بغض_محیا_پارت_320

و خودم هم نفهمیدم دقیقا از چه شرمنده بودم...

از زنانگی که هنوز نشکفته پژمرده شد...

یا آرزوهایی که به دل می ماند...

و عشقی تنها که زهر به کامم ریخت هر لحظه...

هر ثانیه...

هر دم...

هر نفس...

ومن آرزوي هم نفس شدن با مردم را به گور میبردم...

انگار قلبم سنگین بود...

بی حرف قدم تند کردم ...

میان پله ها به سمت اتاقم میرفتم صداي شکستن چیزي از جا پراندم...

ابرویی بالا دادم تا منشأش را پیدا کنم...

دوباره صداي بدي آمد...

انگار از اتاق امیر عباس بود...

دویدم سمت اتاقش...

هر دم ترس داشت جانم را میگرفت...

بی آنکه در بزنم باز کردمش با شدت...

و همزمان شد با خورد شدن گلدان کریستال کوچک جلوي پایم...

هینی کشیدم از ترس...

و خیره ي خونی شدم که از میان انگشتانش میچکید...

و چشمانی که سرخیش انگار دو کاسه پر از خون بود...

دویدم به سمتمش و دستش را میان دستانم گرفتم...

و لب زدم...

- چیکار کردي با خودت؟!...

سنگینی نگاهش را روي سرم حس میکردم...

سر بلند کردم و نگاهم بند نگاهش شد...

با همان دست پر از خون با شدت در آغوشم کشید...


romangram.com | @romangram_com