#بغض_محیا_پارت_319

نگاهی کرد به من و به سمت اتاقش رفت...

بی آنکه حرفی بزند و دلم را گرم کند...

دلی که عجیب سرد بود از نبودنش...

من هم به سمت اتاقم راه افتادم...

که عمه را دیدم،لبخند تلخی به رویم زد...

پاسخش را دادم...

و به خیال خودم دلش را گرم کردم با همان پلک زدن ساده اي که با اطمینان بود...

نگاه نگرانش را به من دوخت...

انگار چیزي روي دلش سنگینی میکرد...

- فردا میاد...

اخمی به چهره نشاندم به نشانه سوالی...

انگار که حرف اخمم را خواند...

- هدي فردا مرخص میشه...

لبخند زدم...

- چه خوب،ایشالا زودتر خوب میشه عمه جان...

نگاه غمگینی به من انداخت و لب زد...

- هیچ وقت مامان صدام نکردي...

لب فشردم...

و بغض سیب گلویم را تکان داد...

حرفی نداشتم براي گفتنش...

براي زنانگی اي که هیچ گاه نشد براي شوهرم باشد...

هیچ گاه نتوانستم عروس باشم...

تمام آرزوهاي دلم خشکیده بود...

و حالا چه کلامی براي این مادر دلشکسته به زبان بیاورم...

سر پایین انداختم ...

و لب زدم...

- شرمنده...


romangram.com | @romangram_com