#بغض_محیا_پارت_318

و تو درست میگی...

ومن مات ماندم از مجسمه بودنم...

جالب بود نه کسی براي ازدواج از من نظري خواست...

نه حالا که داشتم تبدیل میشدم به زن مطلقه اي ...

به خواست دیگران،به صلاح دیگران...

ومن عجیب خودخواهی هوس کرده بودم...

صداي آقا جون را شنیدم که میگفت...

- تو به خاطر در گیریات نمی خواد اسیر دادگاه بشی...

طلاق توافقیه وبا یه وکیل همه چیز و حل میکنم خودم...

و روبه من کرد...

و با اطمینان چشم روي هم گذاشت...

- به صلاح هست این تصمیم دخترم...

ومن عجیب دلم سرکشی میخواست...

و انگار آقاجون در چشمانم خواند این میل دلم را...

با گرمی دست امیر عباس روي دستم خشکم زد...

جلوي آقا جون دستم را گرفت؟!...

- بلند شو محیا خانوم بریم مزاحم آقاجون هم نشیم...

ومن دیدم نگاهی که آقاجون از دست گره شده اش گرفت...

سعی کردم دستم را بیرون بکشم از دستش...

که محکم تر کرد مشتش را...

انگار میخواست به آقاجون هم بگوید دوست داشتنم را...

همان جمله اي که میان حرف هایش به زبان نراند...

تا همه چیز پیچیده تر نشود...

قدم تند کردم از خجالت...

و با خودم فکر کردم همه زن و شوهر ها موقع خدافظی دست در دست هم گره می کنند؟!...

از در خارج شدیم...

دستم را بیرون کشیدم از میان دستش...


romangram.com | @romangram_com