#بغض_محیا_پارت_317
لب گزیدم...
انگار تمام فکرم را خواند...
- من به جز صلاح تو کلمه اي از زبونم در نمی یاد،خیالت راحت...
اما من خیالم راحت نبود...
میدانستم می خواهد نفس این عشق نو پاي دو طرفه را ببرد...
میدانستم میخواهد تیشه به ریشه خودش و من بزند...
اما راه دیگه اي نبود من محکوم بودم و او هم...
تقه اي به در زد...
و صداي آقاجون متعاقبش اجازه ورود داد...
چشمان آقا جون خیره شده بود به کلماتی که از دهان امیر عباس بیرون می آمد...و من با تمام دلهره ام گوش میدادم...
به حرف هایی که انگار حکم مرگم را امضا میکرد...
و من به جاي دلیل و برهان آوردن براي جدایی از رابطه اي که انگار از اول گسستنی بودنش براي همه مشهود بود...
تنها خیره به چشمان پراز رضایت آقا جون ماندم...
میدانستم رضایت دارد او هم به صلاح همه...
امیر عباس جمله آخررا گفت ...
و گویی تیر خلاص را به قلبم زد...
- راستش آقا جون...
بهتره که جداشیم اگر صلاح بدونید...
میدونم که طلاق براي خانواده چه معنی اي میده...
اما بزرگی کنید و اجاز بدید...
ومن عجب ماندم از آرامش کلام و صلابت مردم...
که میخواست دیگر مرد من نباشد...
آقاجون چشم روي هم گذاشت...
- امیر عباس جان درست میگی...
طلاق رسم خانواده نیست...
اما هیچ کدوم از کارهایی که تو این چند روز اتفاق افتاد هم رسم خانواده نبود...
این جدایی به صلاح هست ...
romangram.com | @romangram_com