#بغض_محیا_پارت_316

از عمه که جدا شدم کمی به مادر کمک کردم...

تا کمی از گلایه هایش براي نبودن هایم و به قول خودش چپیدن دراتاق را کم کنم...

و لبخند مادر از شادي برایم شیرین تر ازعسل بود...

مهم هم نبود که کام خودم از زهر هم تلخ تر بود...

قدم تند کردم به سمت اتاقم...

چشمم کشیده شد به سمت دري که باز شده بود و قامت امیر عباس میانش نمایان...

نی نی چشمانم لرزید...

مگر نرفته بود تا کنار همسرش باشد...

نگاهش را گرفت از چشمانم و به زمین دوخت...

لب فشردم...

اما قدم از قدم برنداشتم...

نمی توانستم نگاه بگیرم از چشمانی که دنیایم بود...

حالا هیچ از یکدیگر پوشیده نداشتیم...

کلافه از نگاه هاي خیره ي من گفت...

- دختر دایی اگه کاري ندارید بیایید به اتاق آقاجون...

میخ شدم به آن لحظه...

نکنه...

نکنه به این زودي بخواهد همان رشته ضعیف رابطه ي نصفه نیمه مان را ببرد...

قدم هاي محکمش به سوي اتاق آقاجون بود و من هم ناچار پشت سرش روانه شدم...

و در دل دعا میکردم که آقاجون خانه نباشد...

به در اتاق که رسیدیم،دستش بند چادرم شد...

و من بند دلم همانجا پاره شد...

- محیا...

محض رضاي خدا همین یه بار هرچی جلوآقاجون گفتم نه نیار وگوش به حرفم باش...

نزدیک تر آمد...

تن صدایش را پایین تر برد...

- واسه آخرین بار مطیع شوهرت باش...


romangram.com | @romangram_com