#بغض_محیا_پارت_315
پسرم نتونست خوشبختت کنه...
خوبه که اینقدر شیري...
بلند شدم و صندلی کنار عمه رو اشغال کردم...
دستم را روي دست پر از چروکش گذاشتم...
- عمه جان شاید هیچ وقت عروس خوبی برایتان نبودم...
یا بهتر بگم هیچ وقت نتونستم عروستون باشم...
اما تا ابد دلم گرمه محبتتونه...
دلم گرمه حمایتتونه...
عمه همه چیز درست میشه...
هدي هم حالش زود خوب میشه...
یه چیزایی خوندم راجع به مریضیش اوضاع اونقدر هم بد نیست عمه جان...
عمه نگاه عمیقی به صورتم انداخت وصورتش بارانی شد...
هق هقش بالا گرفت...
- عمه جان حلال کن پسرمو...
داره تاوان دل شکستتو پس میده،حلالش کن...
در آغوشش گرفتم...
- این چه حرفیه عمه جون...
کسی تاوان نمی ده...
سرنوشت این طوري رقم خورده...
خدا بزرگه عمه...
نگاهم خورد به صورت متاثر مادر و نعیم...
بیشتر عمه را در آغوشم فشردم...
و زبان به کام گرفتم تا نگویم عمه پسرت تمام دنیاي من بوده و هست...
زبان به کام گرفتم تا نگویم همین چند ساعت پیش پسرت خوشبختی هاي عالم را به دلم ریخت با اعترافش...
مهم هم نبود که کنارم نمی ماند...
مهم هم نبود که او نباشد محیا از هم می پاشد...
همه ي این حرف ها را در دلم زندانی کردم تا نگویم و غم عمه ي ماتم گرفته ام را بیشتر نکنم...
romangram.com | @romangram_com