#بغض_محیا_پارت_314
- چه عجب مادر از اون اتاق دل کندي...
با حرف مادرانگار عمه حواسش جمع شد...
و نگاه کشید به سویم...
لبخندش بی رمق بود مثل خوشبختی هاي تو چشم من...
دلم رضا نمی داد خبر قبولیم را بدهم...
اما بالاخره که باید میفهمیدند...
روي صندلی چوبی پشت میز نشستم...
مادر هم چاي داغش را پیش رویم گذاشت...
لبخندي زدم و دست حلقه کردم در لیوان چاي...
- راستی مادر...
قبول شدم...
مادر با اشتیاق به طرفم برگشت...
- چی؟!...
چی قبول شدي مادر؟!...
حتی با یادآوري اش هم دلم میلرزد...
- برق شریف...
مادر اخمی کرد...
- برق شریف دیگه چه رشته ایه؟...
خنده ام گرفته بود...
سعی کردم لبخندم را جمع و جور کنم...
و جواب مادر را بدهم که صداي نعیم از پشت سرم آمد...
- اي بابا، زن عمو این دختر عموي ما هنوز دانشجو نشده به زبون دانشجویی حرف میزنه...
منظورش مهندس برق،دانشگاه شریفه که البته باید بگم کار هرکسی نیست قبول شدن تو همچین دانشگاه و رشته اي...
مادر دست بلند کرد به سمت آسمون...
و من لبخندم پهن تر شداز تعریف نعیم...
عمه لبخند تلخی زد...
- مبارکت باشه عمه...
romangram.com | @romangram_com