#بغض_محیا_پارت_313
دیدم مردي که پشت در هنوز مانده بود...
با سري که میان دستانش گرفته بود...
سر بلند کرد و من شکه شدم از چشمانی که رنگ خون داشت...
لب گزیدم...
از اشک و غروري که نباید پیش روي من ریخته میشد...
دست گذاشت روي کمرم و در اتاق را باز کرد...
با تمام بغضش،انگار توانش را جمع کرده بود صدایش مثل همیشه باشد...
همانطور محکم و پرغرور...
- دنبالم نیا محیا...
که اگه به دنبال امدن بود،حاضر بودم تمام عمرمو دنبالت بیام...
و من بغضم خفه ام میکرد...
داشتم میمردم انگار...
در را بست پشت سرم...
ومن ماندم و یک کوه غم...
و عشقی که نه کم شده بود و نه نابود شده بود با وجود تمام جنگ هایی که در درونم راه انداخته بودم...
آتشی را که با باران بوسه هایش خاموش کرده بود...
دستی روي لباسم کشیدم و ایستادم...
انگار با هر ضربه پوست کلفت تر میشدم...
بالاخره که چه؟!...
امیر عباس تا ابد عشقش در دلم می ماند اما...
او باید کنار همسرش می ماند...
هدایی که حالا فهمیده بودم دیگرنمی تواند حرکت کند...
دوباره با یادآوري حال هدي خودم را فراموش کردم...
چقدر دلم می خواست دیدنش میرفتم...
اما میدانستم چشم دیدنم را ندارد...
آهی کشیدم و از جا بلند شدم...
به سمت آشپزخونه که رفتم مادر با دیدنم لبخندي زد...
romangram.com | @romangram_com