#بغض_محیا_پارت_312
لب زد - :لعنت به من...
کمی بلند تر رو به من کرد- :ببخش که لیاقتتو نداشتم...
و من مبهوت سر جایم ماندم...
منی که منتظر ادامه ي معاشقه اش بودم...
منی که با تمام وجود میخواستم لمس کنم شوهري را که هیچ وقت سهمی نداشتم از زن بودنش...
من تمام زنیتم را کنار امیر عباس حس میکنم و او اینطور مرا رها میکند...
تا باز هم جوانمرد باشد...
و اي کاش کمی براي دل بیچاره ي من هم جوانمردي میکرد...
اي کاش براي من هم همان امیر عباسی بود که همه روي سرش قسم میخوردند...
اي کاش این همه بی رحم نبود برایم...
دوباره جلو آمد...
جایی روي سرم لابه لاي موهایم را بوسید...
- خداحافظ خانمم...
ومن چقدر شیرین بود برایم این اولین و اخرین خانم بودنم برایش...
از در بیرون رفت...
ومن همانطور به زمین چسبیده بودم...
بی آنکه بروم دنبالش...
و براي آخرین بار هم که شده التماسش کنم براي ماندنش...
کجا می ماند؟!...
جاي او کنار همسر مریضش بود که نیاز داشت حالا به امیر عباسش...
و چه بد که امیر عباس او سلطان قلب من هم بود...
و چه بد که ادامه نداد و نماند تا براي آخرین بار دوباره حس کنم تمام وجودش و زنانیتم را...
به درد خو گرفته ام براي درمان نبرید، خبر از این بی کسی ام به این و به آن نبرید انگار نیرویی مرا از جا بلند میکرد و به سمت در میکشاند...
پشت قدم هایی که مرا تنها گذاشته بود تا جوانمرد باشد براي دیگري...
ومن چه عاجزانه عشقم میجوشید براي خوب بودنش...
از جا کنده شدم و قدم تند کردم به سوي در...
با ضرب بازش کردم و دیدم...
romangram.com | @romangram_com