#بغض_محیا_پارت_311
به سمت گردنم رفت و موهایم را کمی عقب زد...
و من هنوز هم خجالت میکشیدم از مردي که تمام ممنوعه هایم را بارها دیده بود...
بوکشید از میان موهایم...
و صداي نفسش کنار گوشم...
انگار نسیم بهاريِ خنکی بود به دل داغ دیده محیاي بیچاره ي عاشق...
من هم عمیق نفس کشیدم عطر تنش را...
انگار میخواستم بسپرم به ذهنم این آخرین بارها را...
کنار گوشم را بوسید و زمزمه کرد - :قرار بود خانم خونم باشی...
مادر بچه هام باشی...
در صدایش انگار ماتم کده بود...
پلک روي هم گذاشتم و اشکی چکید...
به صورتم نگاه کرد...
و پشت هم لبانم را بوسید...
قطره اشکم چکید روي دستی که صورتم را احاطه کرده بود...
مکث کرد...
و دوباره نگاهم کرد...
ومن بی قرار زل زدم به نگاهش...
دلم میخواستش...
میدانستم بی حیایی بود...
اما من عجیب دلم میخواست شوهرم را...
موهایم را از اطرافم جمع کرد و در مشتش گرفت...
و عمیق بوسید و بوسید و بوسید و بوسید...
و من غرق لذت میشدم از این محبت هایش...
انگار جان میگرفتم...
منی که تمام عمرم تشنه ي باران بوسه هایش بودم...
موهایم را روي شانه ام رها کرد...
ومن دیدم اشک حلقه زده در چشمان مرد مغرورم را...
romangram.com | @romangram_com