#بغض_محیا_پارت_310
و من بی اختیار اشکم چکید...
او چه میگفت؟!...
میخواست طلاقم بدهد؟!...
به همین راحتی...
چشم دوختم به او...
- انگار همین دیروز بود که به شوق دیدنت خونه میومدم...
فکر میکردم همه چی با طلاق من و هدي درست میشه...
اما انگار خدا هم فهمیده من لیاقتتو ندارم محیا...
دستم را روي لبانش گذاشتم تا ساکت شود...
بی فاصله دستی که روي لبش گذاشته بودم را گرفت...
کنار زد...
و لبهایش روي لبهایم فرود آمد...
عمیق و بی وقفه می بوسید...
و من انگار مسخ شده همراهی اش میکردم...
و اشک هایمان در هم گم شده بود...
به بهانه نفس گرفتن کمی جدا شد و خیره شد به چشمانم...
در نگاهش انگار هزاران حرف بود...
چشمانش انگار اجازه میخواستن براي نزدیک شدن...
مگر غیر از این بودکه مرد شکسته شده ي امروزم،همان کسی بود که تمام دل و دینمو برده بود؟!...
مگر غیر از این بود که براي ندیده گرفتنش،با تمام خودم در جنگ بودم؟!...
چه میشد اگر باز هم با دلم راه می آمدم؟!...
خیره اش شدم...
و با تمام خجالت پیش قدم شدم در بوسیدنش...
انگار شکه شده بود اوهم...
کمی مکث کرد...
و شروع کرد به بوسیدنم...
باران بوسه هایش انگار تمام گل هاي احساسم را که مرده بودند،زنده میکرد...
romangram.com | @romangram_com