#بغض_محیا_پارت_309
و من از جوانمردي اش لبخند رو لبم نشست...
سوالی نگاهم کرد...
- لبخند براي چیه...
- خوبه که خوبید حتی براي دیگري...
نگاهم کرد عمیق...
- محاله که کسی تورو بشناسه و دیونه ي خانومیت نشه محیا...
و این جمله رو با چنان حسرتی گفت که تمام قلبم لرزید...
ادامه داد...
- اما محیا من هیچ وقت لیاقتتو نداشتم...
از اولش میخواستم هر طور شده کنارم نگهت دارم...
و هی پیش خودم میپرسیدم چرا...
و هیچ جوابی پیدا نمی کردم...
من باتو...
با کنارت نبودن فهمیدم چقدر میخوامت...
چقدر میخواستمت...
حالا میفهمم چرا وقتی بهت نزدیک میشدم کنترلم از دست میدادم...
منی که حتی با کسی که به قول خودم عاشقش بودم،هیچ وقت تجربه نکردم...
و من تمام تنم گوش شده بود براي شنیدن حرف هاي شیرینش...
- حالا محیا رسیدیم به آخر بازي...
اونجایی که من باید تاوان تمام کارایی که کردم وپس بدم...
یادمه میخواستی که دیگه...
انگار سخت شده بود حرف زدن برایش...
- کنارم نباشی...
دستانم رارها کرد...
- حالا ازت میخوام که تو زندگی گندم نباشی محیا...
حق تو زن دوم بودن یه مرد زن دار مریض نیست...
نمی خوام به پاي من و هدي بسوزي، باید بري...
romangram.com | @romangram_com